| |
| یکشنبه 16 مرداد ماه سال 1384 |
| ناگفته ها ..... |
می تونین اینوتصورکنین که برین یه جایی که فقط خودتون باشین و خودتون
تنهای تنها.
یه آه از ته دلتون بشکین
بگین آههه
اونوقت بعد از آه کشیدنتون زمین زیر پاتون شروع به لرزیدن کنه
آسمون ابری بشه و شروع به باریدن کنه
زمین و زمان به هم بپیچن و همه چی شروع به تغییر و تحول کنه و...
*** میفهمین یعنی چی ؟
چقدرخوب میشداگه یه بارفقط یه بارمیشد که کسی آهی بکشه وهمه چی عوض بشه
***
بعضی وقتا ما آدما چیزایی روتوی زندگیمون گم میکنیم یاازدست میدیم که هیچ وقت
نمیفهمیم که چیو از دست دادیم
احساس میکنیم که یه چیزی باید باشه و نیست ولی هیچ وقت حتی تا آخرعمرمون هم
نمیفهمیم که اون چیز چیه
درکش خیلی سخته میدونم
باور کردنش هم سخته ولی فکر کنم واقعیت داشته باشه !
این تازه شروع خیلی چیزاست !
چیزای که باید فهمیدشون ولی همیشه ازمون فرار میکنن
شاید دلیلش این باشه که خودمون واقعا نخواستیم که پیداشون کنیم
نمیدونم !
اینکه آدم قدرت گشتن و جستجو کردن هم داشته باشه به نظر من یه نعمته
***

|
|