***
مهر 1387
ش ی د س چ پ ج
    1 2 3 4 5
6 7 8 9 10 11 12
13 14 15 16 17 18 19
20 21 22 23 24 25 26
27 28 29 30      
آرشیو

افسونگری Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
سه شنبه 21 آذر ماه سال 1385
در حسرت دیدار تو آواره ترینم ...

 

هر وقت دلم میگیره، هر وقت که فکر میکنم تنهاترین و بیچاره ترین مخلوق هستم
هر وقت که امیدی واسه نفس کشیدن، واسه زندگی کردن، واسه زنده بودنم ندارم
می بینیم که تویی که کنارم هستی، می بینم که تو هنوز و همیشه به یادم هستی ...
تویی که از خودم بیشتر به فکر منی
پس چرا نمیزاری بهت نزدیک بشم
چرا نمیزاری بشناسمت، چرا ؟
منکه توی این دنیا کسی رو ندارم، تویی که هیچ وقت تنها نیستی، همیشه هستن کسایی که به یادت باشن
منکه مثل تو نیستم، منکه کسی رو ندارم جز تو
چرا نمیزاری منم یکی از اونایی باشم که قلبشون فقط به خاطر تو و به یاد تو میزنه...
خدایا، خدای من
اگه قراره همین یه بار و توی همین دنیا زندگی کنم
پس نزار در حسرت عشق تو از این دنیا برم...
دستامو ببین... ببین دستامو به سمت تو دراز کردم، میبینی ؟
این دستا، این چشما، این دل، ... این مخلوقت تورو میخواد،...
میخوای خودتو ازم دریغ کنی ؟
خدای من، خدای من...

 

در حسرت دیدار تو آواره ترینم...
 

 ***

 

جمعه 17 آذر ماه سال 1385
سفر

فردا روزی بار سفر بستم،
بی خبر رفتم،
غریبه ای شدم همچمو تاریکی در دل تاریکی...
کوله بارم پریشانی،
امیدم نا امیدتر از من...
نگاهم خیره به راهو دلم در حسرت نگاهی تازه تر از گذشته ،
کسی سراغی از غریبه نگرفت،
کسی کوله بارش را بر زمین نگذاشت،
کسی مرحمی بر دل زخمی اش نشد،
لحظه هایم همچو کوله بارم...
پاهایم تشنه، برای رفتن...
دستانم عاری از احساس،

...
جستجو میکنم آرامشی محال را
جستجو میکنم بیهودگی را
جستجو میکنم...

***

  


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 35912


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها