***
تیر 1387
ش ی د س چ پ ج
1 2 3 4 5 6 7
8 9 10 11 12 13 14
15 16 17 18 19 20 21
22 23 24 25 26 27 28
29 30 31        
آرشیو

آموزش آنلاین فارکس Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
جمعه 14 تیر ماه سال 1387
آرزو ....

همه چی می تونه یه اتفاق باشه، یه خواب یه خیال یا حتی شاید یه بهانه ....

ای کاش حتی زندگی هم یه خواب یا خیال بود

حرف از نا امیدی نیست، حرف از خستگی نیست، حرف از یه آرزوئه، حرف از آزادیه، حرف از یه زندون بزرگتره !

وقتی هر کسی برا موندن فقط بهانه ای داره که این بهانه بهش دلبستگی میده و تو دنبال یه چیزی بالاتر از یه بهانه باشی و مطمئن باشی یافت می نشود! اونوقت ....

اوضاع همینه، یعنی همین بوده و همیشه هم همین خواهد بود

وقتی سعی میکنی حتی به یه بهانه ی ساده برای زندگی دل خوش کنی و اون بهانه رو پیدا نمیکنی ....

وقتی خودتو فدای زنده بودن با ترس میکنی و تنهائیتو میشکنی بخاطرش، دیگه اون یه ذره سنگ صبور همیشگیت رو هم از دست دادی ....

این چیزا رو نمیشه گفت  اگه هم بشه نباید گفت، چون اون چیزی که گفتنیه رو نمیشه گفت و اون چیزی که گفته میشه اون چیزی نیست که گفتنیه .....!

حرف از باور یه آرزوی قشنگه، می دونم این روزا نه باوری وجود داره نه آروزی قشنگی ولی حداقل میشه توی این ذهن نیمه جونمون تصورش کرد

شاید همینقدرشم غنیمتی باشه ....

 پ.ن : گشتن نبود، گفتن نگرد نیست.

پ.ن :  گشتم نبود، نگرد نیست !

 

 


پنجشنبه 16 خرداد ماه سال 1387
من و تو ....

من و تو باز تنهای تنها ....

چشم به هم می دوزیم،

                          و در عمق نگاه های خیس هم غرق می شویم،

من و تو باز با هم ....

دست در دست هم می رویم،

                             تا پشت پا بزنیم به هر چه خیال تنهائیست،

من و تو باز منتظر....

تا خورشید آرزوهایمان طلوع کند،

                                    و ما را از خواب بی عشقی بیدار کند ....

من و تو باز شیفته ...

شیفته ی یک هوس، 

                       که می رهاند ما را از خیال تنهایی،

من و تو باز خسته ....

تا که محتاج باشیم،

                       محتاج بهانه ای برای آغوش گرم همدیگر ....

من و تو باز غمگین ....

آری غمگین، تا بدانیم با هم بودن یا نبودن دلیل بر غمگین بودن یا نبودن نیست ...

.... و اینبار من بی تو  و تو بی من تنهای تنها .

 

 


چهارشنبه 1 خرداد ماه سال 1387
* حضرت فاطمه (س) *

شهادت حضرت فاطمه (س) رو به همه تسلیت میگم ....

التماس دعا

 

ببخشید دیر آپیدم. دفعه ی دیگه زودتر آپ میکنم .... 


دوشنبه 19 فروردین ماه سال 1387
گاهی ....

گاهی وقتها آدما فکر میکنن عاشق شدن ...

گاهی هم فکر میکنن که عشق یه دونست،

گاهی اوقات هم دوست دارن که عاشق بشن و دوست داشته باشن و دوست داشته بشن ...

گاهی وقتها آدمها از یه چیزایی یا کسایی متنفر میشن، از همه چی، از عشق از زندگی، از خودشون

گاهی اوقات هم چیزی به اسم عشق رو باور ندارن و از عشق به عنوان یه افسانه یاد میکنن ...

گاهی هم زندگی رو یه هوس بازی میبینن،

گاهی هم همه ی خواسته هاشون به این دنیا ختم و محدود میشه و نه بیشتر، و گاهی هم بالعکس.... !

البته همه ی این گاهی ها و تنوعشون معمولاً بعد از یه سری اتفاقاتی که توی زندگی آدما رخ میده شکل میگیره و اغلب اگه یکی از این گاهی ها که شکل بگیره تقریباً واسه همیشه توی ذهن اون آدم جا خوش میکنه و .....!

حالا کی میدونه که کدوم یکی از گاهی ها درسته و کدوم اشتباه ؟؟

شاید بعضیها بگن که هر کدوم از این گاهی ها می تونه درست باشه چون زندگی نسبیه!

کاملاً واضحه که زندگی رو نمیشه با قانون نسبیت انیشتین ربط داد!! زندگی چه خوب چه بد نسبی نیست... هرچی که هست کامله، یا کسی زندگی میکنه یا زندگی نمیکنه، در هر صورت کامل هست ....

کسی میدونه باید به کدوم یکی از این گاهی ها دل خوش کرد ؟؟ کسی میدونه کدوم یکی از گاهی ها باید توی زندگیمون جا خوش کنه ؟؟ ....


پنجشنبه 16 اسفند ماه سال 1386
یه دوباره ی دیگه !

میگردی ولی چیزی پیدا نمیکنی، میپرسی ولی جوابی نمیگیری

گُم میشی ولی راهی جلوت نیست، داد میزنی ولی کسی صداتو نمیشنوه یا میشنوه و نشنیده میگیره ...

پر از دردی ولی مرحمی نیست برای دردات

و این زندگی ....

خدایا تو ...؟؟

خودتو دور میزنی، زندگیتو دور میزنی ولی هیچی اونورش نیست

خواسته یا ناخواسته همه دنبال یه همزبون میگردن ولی دریغ از کسی که دنبال همدل باشه ...

خدا ...

از هرچیزی میشه حرف زد، از هر چیزی میشه گِله کرد یا میشه قید همه چیو زدو بیخیال بود، و این بدیهی ترین جوابیه که همیشه به ذهن آدما میرسه ولی هیچوقت باعث آرامش نمیشه ...

و تنها آرزوی آدما ...

میشنوی حرفامو خداا ؟؟؟

ذهنم پر از حرفای نگفتست و من میدونم هیچ وقت و هیچ جا، هیچ کسی نمی تونه حرفای نگفته ی منو .....

خدایا دلمو خوش میکنم که فقط تویی که میفهمیو میدونی که من چی میگمو حرفای نگفته ی من چیه، این دلخوشیو هم ازم نگیر ....


سه شنبه 23 بهمن ماه سال 1386
خوشبختی یا بدبختی از نوعی دیگر ؟!!

یه جورایی همیشه غافلگیرانه تر از اون چیزی که میشه انتظار داشت اتفاق میافته ....

یه جورایی همیشه همه ی معادلات جور در نمیادو یه چیزی فراتر از این دنیا دستی توی معادلات میبره و ....

یه جورایی همیشه باید سرنوشت رو از سر، نوشت ...

یه جورایی همیشه توی اوج سختی ها باید یه بار اضافه ای رو تحمل کرد ...

یه جورایی همیشه باید واسه همیشه ......

میشد اسمشو گذاشت خوشبختی، ولی خوشبختی یعنی چی ؟

خوشبختی یه رویا شده، حداقل واسه آدما، اونم تا وقتی که توی این دنیا هستن ....

و همین خوشبختی میتونه بد بختی از یه نوع دیگه باشه، و آدما همیشه باید دچار بدبختی از نوع دیگه باشن.

عادت کرده بودم به یه زندگی کاملاً یکنواخت و این برام یه ایده آل شده بود، و معادلات زندگیه من بدون دردسر و سوزوندن فسفر اضافی به جوابهای خودشون میرسیدن و من خوب یا بد، تلخ یا شیرین روزها رو پشت سر میزاشتم تا به شب برسم و بعد دوباره همان طریقه ی سابق برای سپری کردن روزها ...

ولی مثل اینکه نباید معادلات زندگی به این آسونی که توی زندگی من حل میشد حل بشه، و این شد که ظاهرا یه دست از یه دنیای دیگه که میتونه این دنیا رو به هر شکلی رقم بزنه اومدو معادلات زندگیه منو به یه شکل دیگه رقم زد ...

و من بعد از تغییر معادلات زندگی، ناخواسته به ناخواسته ترین اولین جواب زندگی توی این معادلات جدید دارم میرسم و این یعنی بد بختی از نوعی دیگر یا خوشبختی ؟؟!!!

یه جورایی همیشه ....


یکشنبه 18 آذر ماه سال 1386
شاید آخرین تکرار ...

خدایا، من آماده ی آماده ام ...

واسه رفتن از اینجا، واسه اومدن پیش تو

ولی مثل اینکه تو آماده نیستی منو قبول کنی ...

خدایا، یه عمرِ دارم جوری زندگی می کنم که چیزی توی این زندون کثیفی که درست کردی نتونه جلوی رفتنمو بگیره، توری زندگی کردم که به هیچی دل نبدنمو راحت از همه ی این دنیا با همه ی خوبیو بدیش، با همه ی لذّت ها و دردهاش بگذرمو بیام پیشت ...

خدایا نزار دیر بشه، خدا جونم الان که می تونم راحت از همه چی بگذرم منو ببر

خدای من تورو قسمت میدم به هرچی که برات ارزش داره امانتیتو پس بگیر

خدایا تورو به هر کی دوست داری قسمت میدم بگذر از من ...

 

 


جمعه 2 آذر ماه سال 1386

دانلود(حس جنون ...)

؛اینم واسه اون دیوونه ای که آهنگ چپندر قیچی!! میزاره واسه دانلود !؛

؛خیلی قشنگه؛


سه شنبه 22 آبان ماه سال 1386
...

دانلود(ما چقدر خاطره داشتیم یادته؟؟ ...)

؛خیلی قشنگه؛


یکشنبه 6 آبان ماه سال 1386
یه خورده متفاوت تر شاید .... !

اسارت, حک شده بر پیشانی, برپیشانیه سرنوشت, سونوشت زندگی من...

و من این پیشانی را بوسیدم, ناخواسته ...

ناخواسته بوسیدمو در آغوش گرفتم....

ذره ذره ی وجودم خاکستری زیر آتش شده است

و من لبریز از طغیان, طغیان در برابر چه ؟!

منم دلیلشو شاید درست ندونم ولی بند بند وجودم در آرزو و انتظار این طغیان است...

و شاید روزی دیر یا زود این طغیان همه ی وجودم رو با خودش ببلعد و من... آنگاه چه می شود ؟؟!

من محکومم به اسارت, محکوم به طغیان, من محکومم به سرنوشت, من محکومم به خلوت و تنهایی ... من محکومم ای خدا ...

نگو نه ای خدا که تو هم محکومی, محکومی به هر آنچه پرده ای به آن می کشی تا .... !

تو محکومی به فرار ای خدا, فرار از خودت, از خود واقعی ....


گفتمش نقاش را نقاشی بکش از زندگی ، با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید...

***

من به خال لبت ای دوست گرفتار شدم             چشم بیمار تو را دیدم و بیمار شدم

 فارغ از خودشدم و کوس «انا الحق»بزدم           همچو منصور خریدار سردار شدم...

 غم دلدار فکنده است به جانم شرری                که به جان آمدم شهره بازارشدم...

  درمیخانه گشایید به رویم شب و روز                که من ازمسجد و از مدرسه بیزار شدم

  جامه زهد و ریا کندم و بر تن کردم...                خرقه پیر خراباتی و هوشیار شدم...

   واعظ شهر که از پند خود آزارم داد                   به دم رند می آلوده مددکار شدم...

   بگذارید که از میکده یادی بکنم....                   من که از دست بت میکده بیدار شدم

***


یکشنبه 22 مهر ماه سال 1386
آنگاه که انسان را آفرید ...

من شک دارم به وجود, به وجود هر چیزی ...

من شک دارم به اینکه هدفی در پس این آفرینش باشه

اگه هم هدفی باشه اون هدف رو خود انسان باید انتخاب کنه...

مگه اینکه بخوایم بگیم که فلسفه ی اختیار کشکه دوغه ماسته پنیره ...!

 


سه شنبه 10 مهر ماه سال 1386
رقص عشق (۳)

- میشه چشماتو ببندی ؟!

- چرا ؟

- نمیدونم، دوست دارم چشماتو ببندی!

- منکه نمیفهمم چی میگی ولی باشه... خب بستم! حالا چیکار کنم ؟؟

- هیچی !

- خب این هیچی یعنی چی ؟!

- گفتم که هیچی ! فقط میخواستم یه لحظه چشماتو ببندی... چشماتو به روی همه ی چیزایی که میتونستی ببینی ببندی و نبینیشون بخاطر من ! خواستم چشماتو بخاطر من به روی همه ی زیبایی ها و قشنگی های دنیا ببندی، به روی همه ی دنیا ...

- ا... ! قبول نیست!! تو گولم زدی، اگه از همون اول میگفتی واسه چی میخوای چشمامو ببندم اونوقت چشمامو نمیبستم !

- ... میدونم ! میدونستم که اگه بهت میگفتم واسه چی میخوام چشماتو ببندی اینکارو نمیکردی ... !

- نه! نه اینکه چشامو نبندم یا اینکه نخوام ببندم !

- پس چی ؟!

- بگم ؟!

- خب آره بگو...

- خب اگه از همون اول میگفتی که واسه چی میخوای چشامو ببندم... خب اونوقت میمُردم ! تا واسه همیشه بخاطر تو چشامو به روی همه چیزو همه ی دنیا بسته باشم !!

- من Game Over ! ولی ... خره ! دیوونه ! اخمق! میدونی این حرفی که میگی یعنی چی ؟؟؟

- ها ؟؟... خب یعنی چی ؟؟

- خب اگه بمیری که اونوقت چشماتو به روی من هم بستی که !!!

- نه ! جر نزن دیگه !! منظورم این نبود! .... اصلاً میدونی چیه، چه از همون اول دلیل بستن چشمامو میگفتی چه نمیگفتی من چشمامو نمیبستمممم !

- بازم همون شد ! اولاً که من همون اول دلیلو بهت نگفتم و تو قبول کردی و چشماتو بستی ! دوّمندش ! منکه گفتم اگه دلیلشو میدونستی چشماتو نمیبستی !!

- ......!!! نه! میدونی چیه ! خب من کامل چشامو نبسته بودم که! داشتم زیرچشمی یواشکی نگاه میکردم !!

- همونقدر هم واسم کافیه ...!

- میکُشششممممممممممممممممممتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!

- میمیییییییییررررمممممممممممممممتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت!!


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 31622


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها